مولوی عبدالله روانبد یک استاد کامل و شاعر علم و عروض بود ودر قضاوت‌های شرعی اش اعتبار داشت.

او در ماه شعبان ۱۳۴۵ه‍.ق در روستای باهو کلات چابهار بلوچستان به دنیا آمد. در سن پنج سالگی نزد پدرش حاج محمد یحیی روخوانی قرآن را شروع کرد و پس از یک سال آموزش قرآن مجید را به اتمام رساند. تحصیلات دینی را علاوه بر فراگیری از پدر، چند کتاب را نزد مولوی تاج محمد و مولوی محمد عمر در کراچی فرا گرفت. در سال ۱۳۷۱ه‍.ق برای دریافت مدرک مولوی و کسب علم بیشتر در مدرسه دینی «مظهرالعلوم» کراچی ثبت نام نمود و از محضر اساتید مثل مولانا علی محمد سندی، علامه اقبال لاهوری، مولانا قاری رعایت الله، مولانا غلام مصطفی سندهی، مولانا شیخ الحدیث علامه حافظ فضل احمد و مولانا عبدالحلیم تلمذ نمود. در سال ۱۳۷۲ه‍.ق درمیان صدها متعلم ممتاز شناخته شد و فارغ‌التحصیل شد.

در سال۱۳۷۳ه‍.ق پدرش عازم سفر حج گردید و در اثر بیماری در مدینه از دنیا رفت و در همان‌جا دفن شد و مردم منطقه مولوی روانبد را به عنوان جانشین مذهبی خود انتخاب کردند.

مولوی روانبد شاعر معروف معاصردر بلوچستان بود. او از جمله علوم دیگر در علم عروض، بدیع و بیان نیز تسلط داشت. مولانا روانبد دانستن علم عروض و بدیع را برای هر شاعری لازم می‌دانست.

مولانا روانبد، شاعر و امام جمعه و مدیر مدرسه دینی تعلیم القرآن پیشین، در سن ۶۳ سالگی روز یکشنبه ۲۳ ذیحجه سال ۱۴۰۸ ه‍.ق در قطر درگذشت و در همان‌جا به خاک سپرده شد.

 

آثار:

1.ترازوی قلم

2.تجوید النحو

3.النهر الفائض

4.قطعات الذهب فی قواعد المذهب

5.نثر الفراید فی شرح نظم القواعد و الفواید

6.قطوف دانیه فی انواع ثمانیه

7.النهر الصافی فی العروض والقوافی

8.مجموعه فتاوی

9.مجموعه غزلیات و قصاید فارسی و عربی

10.مجموعه غزلیات بلوچی.

 

نمونه شعری از مرحوم مولوی عبدالله روانبد:

شعر حقی آواز (آواز حقیقت) یکی از شاخص‌ترین سروده‌های مولوی روانبد است. بنده این شعر مولوی را در کنار دو شعر دیگر ایشان یعنی «مکران» و «کلم لولو» برجسته‌ترین و بهترین سروده‌های مولوی روانبد می‌دانم.

مولوی روانبد در این شعر می‌گوید:

یک شپی چندی هم خیالین یار

هم دل و هم صدق و سخن سینگار

دل پر از مهر و قومی هم دردی

آتک انت په قصد گندکءُ دیدار

وقتی که دور همدگر نشت انت

گلّه اِش ایی رنگا کتگ اظهار

تو نه گندۓ که شپ شتگ سیاهین

شنگتگ بام و تو نه بئی بیدار

مئی گَلَگ دیریں مدتی وپتگ

بیتگ چه بازیں وپسگاں بیزار

داں جرس آواز نه کنت کوچی

مهری مه راها نه بنت قطّار

قافله چون چون کپیت کشکا

سر مه کشّ آیت داں قافله‌سالار

 

 

مولانا محمد عمر سربازی این شعر را در رثای او سروده است:

بهار مکران را چون گلی ساخت   بزرگ پیشینی با دوست پرداخت
مرا در وصل او بس آرزو بود   فلک فرسودگی او بس آرزو بود
ستمهایش به روحم شد زننده   ...
فراق شیخ عبدالله مرحوم   کند هر دم مرا بیهوش و مغموم
زعلمش عالمی سیراب بوده   به شعرش از یلان سبقت ربوده
نگویم سعدی و عرفی و کاشی   ز خاک پیشینی شد آب پاشی
هزاران رحمت جان آفرین باد   به روح پاک و با پاکان قرین باد

 

 

 

 

بازدید امروز202
بازدید دیروز252
بازدید هفته202
بازدید کل94848